ساراجون
تولد سارا
67
تاريخ : سه شنبه 5 خرداد 1394 | نویسنده : مامان سارا

دختر گلم

اگه دنیا بر وفق مرادت نبود

اگه هیچی نداشتی از مال دنیا

فقط لبخند بزن و از تمام این مسائل عبور کن

اگر کسی بهت بدی کرد

اگه کسی رفتار و کردار ناپسند انجام داد

اگه عصبانی و ناراحت بود

فقط لبخند بزن

هرشخصی به اندازه ی ظرفیت خودش با ادمهای دور و برش رفتار میکنه

هیچ وقت ناراحت نشو

لبخن بزن

اونقدر باید اهدافت بلند باشه که هیچ کس و هیچ چیز

نتونه تو رو از اهداف قشنگ ات دور کنه

به مردم خدمت کن و با انها مهربان باش

بهترین عبادت خدمت کردن به خلق است

به امید آن روز دخترم

 




بازدید : 2 مرتبه | موضوع :
66
تاريخ : شنبه 11 بهمن 1393 | نویسنده : مامان سارا

وقتی بارون میاد حسی خوبی دارم چون تمام بدی و زشتی ها از بین میره

دلم تنگ شده برای قل قل سماور چایی

برای خوابیدن تا ساعت 9-10 صبح

برای یه غذای تازه

برای وقت داشتن برای هر کاری

برای محبت کردن به بچه هام

برای مهمونی های بدون دغدغه و عجله

برای خریدهایی که ساعت و دقیقه مطرح نباشه

برای خونه ی مامانم که برم از صبح تا شب با بچه هام و لذت ببرم

برای زیر بارون بودن بدون توجه به خیس شدن و سرما نخوردن

برای شرکت در عروسی ها که بدون استرس و...

اما تا وقتی که سرکار میام همه ی اینها محاله

محال

غیر ممکن

خدایا میشه یه نظری بکنی به حق بارون امروزات

من بشم مادر بچه هام و این ارزوها عملی بشه

نمی دونم این روزها منتظر یه روزنه ی امید هستم

دوست دارم روزها بگذره هر چه زودتر تا نزدیکتر بشم

به روزنه ها

به امید ان روز

 

 




بازدید : 37 مرتبه | موضوع :
65
تاريخ : يکشنبه 5 بهمن 1393 | نویسنده : مامان سارا

خیلی بده که روزهای بد سالیان سال ، یا ماهها یا روزهای آینده در زندگی مون تکرار بشه

یادمه تا وقتی که رضا پیش دبستانی میرفت پشت سرم گریه میکرد وقتی با وجود سارا باز این گریه ها تکرار میشه تن ام می لرزه

یادمه موقعی که رضا به دنیا اومده بود اون سال زمستون خیلی سختی رو پشت سر گذروندیم و زمستونش پر از یخ و سرمای خشک بود که هر روز صبح از شدت سرما اشک از چشمام سرازیر میشد

وای خدایا چقدر سخت بود ، بخاطر همین سرماهای خشک و بیرون رفتن هر روز صبح رضا کوچولو پسرم آسم گرفت

و مریضی اش شدت گرفت . دکترها و بیمارستانهای زیادی بردیم تا بطور موقت خوب بشه و از شدت سرفه هایی که بعضی مواقع دوماه طول می کشید و بچه از شدت سرفه خوابش نمی برد و آرامش نداشت و منم تا صبح چشم روی هم نمی گذاشتم و صبح مجبور بودم بیام محل کارم و بعداظهر دانشگاه

یادمه هر چقدر محل کارم برام توی این موقعیت گرفتاری بوجود( چه کار میکنی که اونقدر بچه ات رو مریض می کنی این حرف خوبشون بود الان که فکر میکنم خنده ام می گیره مگه میشه مادری مریض شدن بچه ات رو بخواد  )  اورد برعکس تمام استادید دانشگاه و همکلاسی هام چقدر خوب برخورد میکردن با این مشکل من تا استاد های دانشگاه می فهمیدن پسرم مریض هست و بیمارستان بستریه و من شب تاصبح بیمارستان هستم می گفتن دخترم پسرم مهم تره سرکلاس نیومدی مهم نیست و با من دوستانه همکاری میکردن واقعا دلم برای همه ی دوستان دانشگاه و اساتید خوبم تنگ شده




بازدید : 34 مرتبه | موضوع :
64
تاريخ : يکشنبه 21 دی 1393 | نویسنده : مامان سارا

خیلی چیزها رو زودتر از سن ات می فهمی

هر روز صبح که میخواستم بیام اداره استرس و نگران بودم که مبادا بیدار بشی و پشت سر من گریه کنی

اینطوری هردومون دچار افسردگی می شدیم اون روز

هر روز صبح که بابا می برد خونه ی مامان جون به عناوین مختلف سرگرم ات می کردن که نفهمی کی بابا بیرون رفت

اما یه اتفاق خیلی جالبه که چند روز پیش افتاد و بزرگ شدن ات رو به همه نشون دادی صبح که از خواب بیدار میشی و می بینی مامان لباس می پوشه ، می پرسی مامان کجا میخواد بره ؟ بابا بهت میگه اداره

به مامان میگی زود برگردی من دلم برات تنگ میشه

از این بابت خیلی خوشحالم چون دیگه استرس و صدای گریه هات توی گوش مون نیست و داری به من و بابا میگی

بابا     مامان

من دارم بزرگ میشم

 




بازدید : 30 مرتبه | موضوع :
62
تاريخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 | نویسنده : مامان سارا

بعد از دوسالگی ات خیلی عوض شدی حرف زدن ، کارهات و ....

خیلی بیشتر از سن ات می فهمی

می فهمی که هر روز مامان باید بره اداره و تو توی خونه باشی

می فهمی که رضا میره مدرسه و درس میخونی

حرفهایی که بین من و بابا رد و بدل میشه حتی اگه سری هم باشه می فهمی

حرفهایی که پا تلفن و یا وایبر و ... همه و همه رو می فهمی و در مورد اونها صحبت میکنی

با تمام بچه گی ات و دنیای کودکانه ات

وقتی من می خوابم نازم میکنی و برام لالایی میگی چقدر این حس رو دوست دارم

وقتی نازم میکنی تمام خستگی هام از تن ام بیرون میاد

وقتی بابت اشتباهاتت ازمن معذرت خواهی میکنی خیلی به خودم می بالم

میدونم عزیزم سخته دوری من و تو 10ساعت ام دختر گلم باید این روزها رو باهم سپری کنیم

تا به دوران خوشی هامون برسه

دلتنگ هم میشم و لحظه شماری میکنم برای دیدن ات و مهربونی هات اما باید صبوری کرد

شاید اون طوری که تو ورضا میخواین من براتون نباشم با مشغله ی کاری که دارم

اما با تمام وجود دوستتون دارم به بهتون عشق می ورزم

زندگی کم و کاستی داره

پستی و بلندی داره

اما انسان موفق کسی هست که

بتونه تمام این مراحل را با موفقیت پشت سربگذاره

انعطاف پذیری شون بالا ببره

به امید روزی که من فقط مادر باشم نه یه کارمند

به امید اون روز گلهای من

عاشق تون هستم




بازدید : 24 مرتبه | موضوع :
61
تاريخ : سه شنبه 8 مهر 1393 | نویسنده : مامان سارا

قبل از تولدات شاید به ندرت حرف میزدی

اما نمی دونم بعد از تولد دوسالگی چه اتفاقی افتاد ؟؟؟؟؟؟؟؟

بجای کلمه جمله میگفتی

وقتی به رضا میگم گریه نکنی ها ، شلوغی نکنی مامان ناراحت میشه ( میفهمه منظورم رضا نیست سارا هست میگه مامان من ، من باشه ، بوس  ات میکنه که هیچی نگی دیگه بهش

وقتی بهش میگی میخای چکاره بشی میگه دتر (دکتر)

وقتی میخاد بخوابه میگه هاپو نیای مامان رو بخوری ( مامان الان میخوابه ) برو هاپو خونه تون خندونک منظورش خودش هست خندونک

دختر گلم تولد دوسالگی ات مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 




بازدید : 51 مرتبه | موضوع :
60
تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا

اینم ساراخانوم و بهترین بابای دنیا و داداش رضا

 

 

 

 




بازدید : 115 مرتبه | موضوع :
59
تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا

مسافرت کردیم به اصفهان نصف جهان

خیلی زیبا بود اصفهان

سی و سه پل

پل خواجو

منار جنبان

باغ پرندگان

باغ خزندگان

کوه صفه

هشت بهشت

چهار باغ




بازدید : 111 مرتبه | موضوع :
58
تاريخ : يکشنبه 18 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا

روز 28 اسفند ماه 92 که مامان تعطیل شد و هفته اول عید رو از اداره مرخصی گرفت قرارشد که با دایی جونم

به مسافرت بریم صبح روز سی ام اسفند ماه ساعت 4 صبح حرکت کردیم سمت شمال

توی مسیر راه بارون می اومد خیلی دلمون میخواست جنگل گلستان رو نگاه کنیم اما جاده ها لغزنده و خیس بود

نمی شد در طول راه توقف داشته باشیم نهار ظهر جنگل دلند بودیم و شب هم رسیدم تیرتاش هوا خیلی سرد بود

 




بازدید : 107 مرتبه | موضوع :
57
تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | نویسنده : مامان سارا

اینم استراحت کردن سارا خانوم بعد از کلی کتاب خوندن




بازدید : 121 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد