ساراجون
تولد سارا
61
تاريخ : سه شنبه 8 مهر 1393 | نویسنده : مامان سارا

قبل از تولدات شاید به ندرت حرف میزدی

اما نمی دونم بعد از تولد دوسالگی چه اتفاقی افتاد ؟؟؟؟؟؟؟؟

بجای کلمه جمله میگفتی

وقتی به رضا میگم گریه نکنی ها ، شلوغی نکنی مامان ناراحت میشه ( میفهمه منظورم رضا نیست سارا هست میگه مامان من ، من باشه ، بوس  ات میکنه که هیچی نگی دیگه بهش

وقتی بهش میگی میخای چکاره بشی میگه دتر (دکتر)

وقتی میخاد بخوابه میگه هاپو نیای مامان رو بخوری ( مامان الان میخوابه ) برو هاپو خونه تون خندونک منظورش خودش هست خندونک

دختر گلم تولد دوسالگی ات مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 




بازدید : 15 مرتبه | موضوع :
60
تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا

اینم ساراخانوم و بهترین بابای دنیا و داداش رضا

 

 

 

 




بازدید : 84 مرتبه | موضوع :
59
تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا

مسافرت کردیم به اصفهان نصف جهان

خیلی زیبا بود اصفهان

سی و سه پل

پل خواجو

منار جنبان

باغ پرندگان

باغ خزندگان

کوه صفه

هشت بهشت

چهار باغ




بازدید : 81 مرتبه | موضوع :
58
تاريخ : يکشنبه 18 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا

روز 28 اسفند ماه 92 که مامان تعطیل شد و هفته اول عید رو از اداره مرخصی گرفت قرارشد که با دایی جونم

به مسافرت بریم صبح روز سی ام اسفند ماه ساعت 4 صبح حرکت کردیم سمت شمال

توی مسیر راه بارون می اومد خیلی دلمون میخواست جنگل گلستان رو نگاه کنیم اما جاده ها لغزنده و خیس بود

نمی شد در طول راه توقف داشته باشیم نهار ظهر جنگل دلند بودیم و شب هم رسیدم تیرتاش هوا خیلی سرد بود

 




بازدید : 81 مرتبه | موضوع :
57
تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | نویسنده : مامان سارا

اینم استراحت کردن سارا خانوم بعد از کلی کتاب خوندن




بازدید : 91 مرتبه | موضوع :
56
تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | نویسنده : مامان سارا

سارا خیلی علاقه به کتاب داره و عاشق عکس های کتابها هست

داداش رضا که درس میخونه ساراهم علاقه مند شده به کتاب و از مامان و باباش و پرستارش میخواد که

براش کتاب بخونند و با دقت گوش میده وقتی از یک داستان و یا شعر کتابی خوشش میاد اون کتاب رو میاره

براشون میاره تا براش بخونند

شاید بگیم اخه دختر بچه تو ی این سن و سال چه می فهمه از کتاب

مامان و بابا لذت میرن از اینکه دختر شون حسابی علاقه به کتاب داره




بازدید : 84 مرتبه | موضوع :
55
تاريخ : چهارشنبه 8 آبان 1392 | نویسنده : مامان سارا

داداش رضا تولدت مبارک

داداش خوبم ازت ممنونم از زمانی که فهمیدی من وجود دارم بسیار خوشحال شدی

داداش خوبم ازت مشکرم بابت تمام همراهی هایی که داشتی از ابندای وجودم تا به اکنون

داداش نازنینم ازت مشکرم وقتی مامان حالش بود و من باعث این حالت های جسمانی اش می شدم

تو درک میکردی و به اون دلداری میدادی

وقتی بابا نبود بخاطر موقعیت شغلی اش تو درکنار مامان بودی و برای او به نحو احسن کار انجام میدادی

چون می دونستی با وجود من نمی تونه خیلی کارها رو انجام بده و ناتوان شده

داداش خوبم ازت مشکرم وقتی که مامان ساعت کاری اش زیاد شده بود و خسته می اومد خونه

با تمام بچگی و با تمام خستگی که خودت داشتی و از مدرسه می اومدی از من مواظبت میکردی

تا مامان استراحت کنه

داداش خوبم ازت ممنونم زمانی که من کودکی چند روزه بودم و شبها بیدار میشدم توهم  ، همپای مامان

پا میشدی و ازمن نگهداری میکردی

داداشم خوبم ازت مشکرم بخاطر اینکه خیلی وقتها با وجودی اینکه درس داشتی بامن همبازی میشدی

داداشم خوبم ازت ممنونم بخاطر اینکه وقتی من مریض میشم تو ناراحت میشی و هرکاری انجام میدی تا

من زودتر خوب بشم

داداش خوبم ازت مشکرم بخاطر اینکه با تمام وجود من رو دوست داری

داداش مهربونم  ازت ممنونم بخاطر اینکه تمام شیطنت های من ( خط خطی کردن کتابها ، و پاره کردن

دفتر و کتابهایت ) را تحمل می کنی بجای دعوا کردن به من می خندی و لذت می بری از این شیطنت

های کودکانه ی من

داداش خوبم تولدت مبارک بخاطر اینکه من رو با تمام وجود دوستم داری و به من علاقه داری و عاشق

من هستی

داداش رضا تولدت مبارک

داداش خوبم انشاله سالیان سال  مانند دو خواهر و برادر خوب در کنار هم باشیم و هیچ چیز و هیچ کس

باعث جدایی ما نشه

انشاله روزی بشه که تمام این محبت های کودکانه و قشنگ تو رو جبران کنم

با تمام وجود دوستت دارم

خواهر کوچک شما سارا




بازدید : 139 مرتبه | موضوع :
54
تاريخ : شنبه 13 مهر 1392 | نویسنده : مامان سارا

صبح اول مسافرت مون رسیدیم به جنگل گلستان که هوا بارونی و خیلی قشنگ بود ابرها در میان درختان

جنگل بودن و بسیار منظره زیبا و قشنگی بود من و داداش رضا بخاطر اینکه سرما نخوریم لباس گرم

 پوشیدیم




بازدید : 153 مرتبه | موضوع :
53
تاريخ : شنبه 13 مهر 1392 | نویسنده : مامان سارا

عصر یکی از روزهای قشنگ تابستانی عازم سفر شدیم به اتفاق مامان و بابا و داداش رضا

برای اولین بار یه مسافرت می رفتیم که اعضای خانواده ی خودمون بودن

جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت رفتیم سمت شمال

حسابی خوش گذشت و کلی با داداش رضا بازی کردیم و شلوغی




بازدید : 95 مرتبه | موضوع :
52
تاريخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 | نویسنده : مامان سارا

وقتی از خواب بیدار میشی بجای اینکه گریه کنی لبخند می زنی و دنبال آغوش بابا یا مامان یا داداش

رضا هستی که توی بغلشون بری و خودتو براشون لوس کنی

اونقدر شیرین و زرنگ هستی که ساعت کار مامان و بابا رو میدونی

وقتی صدای ماشین بابا میاد که میخواد پارک کنه جلوی در میای برای استقبالش با لبخندهای قشنگ ات

وقتی مامان خسته هست و میخواد بخوابه توی میری روی پشت اش و بپر بازی میکنی

وقتی داداش رضا داره درس میخونه و حواس اش به درس اش هست تو یواشکی یه مداد رنگی برمیداری

و دفتر اونو خط خط میکنی و صداشو در میاری و بعد خودت میخندی

وقتی بهت میگن بخواب که پوشک ات رو عوض کنند روی بالش سرتو میذاری و منتظر هستی

وقتی باهات بازی می کنن عشق می کنند و تو با صدای بلند می خندی و قهقه می زنی

وقتی کسی رو نمی شناسی کافی هست باهات کمی بازی کنه سریع ارتباط برقرار میکنی

وقتی بهت میگن کاری انجام نده بدتر میکنی و سراغ اون کار میری

وقتی تو آشپزخونه هستی همه ی کابینت ها رو بهم میزنی

وقتی برات آهنگ میگذارن چه غمگین و چه شاد شروع می کنی به رقصیدن

وقتی تو کالسکه هستی هر آهنگی که پخش بشه تو کوچه و خیابون یا ماشین رهگذران پا میشی و

 می رقصی بدون هیچ مقدمه ای

وقتی یه کار خوب انجام میدی برای خودت دست میزنی و خودتو حسابی تشویق می کنی

وقتی از دیوار می گیری و باخودت بازی میکنی و می خندی از صدای بلند خنده های تو همه می خندند

حسابی خودتو شیرین کردی و دلمون تنگ میشه برای شیرین کاری هات

ثانیه شماری می کنیم که من و بابا کی به خونه برسیم و این شیرین کارهای قشنگ تو رو ببینیم




بازدید : 91 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد