بستن تبلیغات

ساراجون
ساراجون
تولد سارا
45
تاريخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 | نویسنده : مامان سارا

آدم هایی هستند که ...
وقتی شادی کنارت نیستند ، چون حسودند ...
وقتی غمگینی در آغوشت نمی گیرند ، چون خوشحالند ...
وقتی مشکل داری به ظاهر همدردند اما در واقع بی خیال تو هستند...
اما ...وقتی مشکل دارند با تو خیلی مهربونند ...

اینها "بدبخت ترین" انسانهای روی زمینند




بازدید : 7 مرتبه | موضوع :
44
تاريخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | نویسنده : مامان سارا

این روزا که داره عید خودشو توی ریه های

ما جا میکنه احساس میکنم خدا اون بالا

ما بنده ها رو بیشتر دوست داره با اومدن عید یادمون میفته که توی امسال چندتا دل

شکوندیم و به چه کسایی خوبی کردیم

خوبه چرتکه دست بگیریم و حساب زندگیمون رو داشته باشیم

ببینیم با خدا چند چندیم

ببینیم چطوری توی سال جدید میتونیم  به خلق خدا خوبی کنیم

سال خوبی رو براتون آرزو میکنم شادباشیم

مامان سارا سعی میکنه توی سال گذشته اگه  دل کسی رو شکسته

یا ناراحت کرده دیگران رو

ویا..... 

یا برعکس اگه کسی دل مامان ساراجون رو شکسته 

یا ناراحتش کرده

ویا .......

همه رو ببخشه و آرزوی سلامتی و تندرستی براشون میکنه

درسال جدید  

 




بازدید : 6 مرتبه | موضوع :
43
تاريخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | نویسنده : مامان سارا

پیشاپیش سال نو مبارک

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند


یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند


یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم


که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد


یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم


چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش




بازدید : 6 مرتبه | موضوع :
42
تاريخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391 | نویسنده : مامان سارا

برای تو می نویسم

بعد از مشکل جسمی که برام بوجوداومد و دکتر گفت بخاطر سلامتی ات باید بچه دار بشی برای دومین بار

 و سختی های دوران بارداری با توجه به شاغل بودن و وجود داداش رضا و دانشگاه  خیلی سخت بود حتی فکر کردنش

یکسالی طول کشید که تصمیم گرفتم تو رو درون وجود خودم پرورش بدم ولی وقتی دکتر گفت نی نی داری من و بابات اصلا باورمون نمی شد خیلی خوشحال بودیم و رضا از مادوتا خوشحال تر

وقتی سه ماهه بودی و دکتر گفت بخاطر مشکلی که دارم احتمال سقط جنین هست چشام پراز اشک شده بود و تا یه هفته مدام کارم گریه و پکر بودم چون تازه بهت انس پیدا کرده بودم و کم کم داشتم وجودت رو حس میکردم

وقتی باوجود تو سرکار می اومدم و دانشگاه میرفتم ، همه میگفتن خیلی سخته ، ولی من پر انرژی بودم فقط به این خاطر که هر روز دیدار تو نزدیکتر میشد

وقتی شبها خوابم نمی برد باهات حرف میزدم می فهمیدی و  آروم میشدی و تاصبح راحت    می خوابیدم خیلی دوستت داشتم چون منو درک میکردی

وقتی سونوگرافی رفتم و گفت دختره از همه بیشتر خوشحال شدم چون آرزوم داشتن دختر بود

وقتی تا روزهای آخر می اومدم سرکار و کهگاهی خسته میشدم به عشق دیدنت همه ی خستگی ها رفع میشد

فردای اون روز که قرار شد بریم بیمارستان و دیدارمون هر لحظه نزدیکتر بشه  بی قرار بودم و پر از استرس به بابا زنگ زدم و گفتم دلم حال وهوای حرم کرده تا منو حرم امام رضا نبری آروم نمیشم با داداش رضا وبابایی رفتیم حرم و نماز رو اونجا بودیم و شب رفتیم بیرون شام

اون شب خیلی به سه نفریم خوش گذشت و از شبهای بیاد ماندنی بود توی زندگیمون چون فرداش تو میخواستی به دنیا بیای و هرسه نفری خوشحال بودیم

صبح که اومدیم با مامان جون بیمارستان و رضا رو خونه ی اونا گذاشتم رضا هر ساعت زنگ میزد و لحظه شماری میکرد برای دیدن تو

خداروشکر همه چیز خوب بود از همه مهمتر تولدت موقع اذان بود و تو بهترین ماه ، ماه رجب

وقتی از اتاق عمل بیرون اومدم و روی تخت منو گذاشتم تصورم این بود که چقدر درد داشته باشم

و نمی تونم حتی بغلت کنم اما خداروشکر وضعیت ام بهتر از اینها بود وزیاد درد نداشتم

و راحت پرستار تو رو داد بغلم و اولین غذای زندگی ات رو نوش جان کردی  و بعد از چندساعتی بابا اومد با یه دسته  گل قشنگ

به قشنگی تو

به قشنگی چشای تو

بعد از بدنیا اومدن اونقدر دایی و خاله ها و دوستانم خوشحال بودن که یکی پس ازدیگری به گوشیم زنگ میزدن و تولد تو رو تبریک میگفتن به من

و دایی قاسم ناراحت از این بود که کسی تولد تو رو بهش اطلاع نداده بود بعد از چندروزی که تماس گرفت حسابی خوشحال بود

 

 




بازدید : 11 مرتبه | موضوع :
41
تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 | نویسنده : مامان سارا
نوشته ای از : اِرما بومبک
 
اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ،
شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است .
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم



بازدید : 9 مرتبه | موضوع :
40
تاريخ : شنبه 21 بهمن 1391 | نویسنده : مامان سارا




بازدید : 18 مرتبه | موضوع :
39
تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 | نویسنده : مامان سارا




بازدید : 18 مرتبه | موضوع :
38
تاريخ : يکشنبه 8 بهمن 1391 | نویسنده : مامان سارا

گاهی با یک قطره لیوانی لبریز می شود

گاهی با یک کلام قلبی آسوده و آرام می گیرد

گاهی با یک کلمه انسانی نابود می شود

گاهی با یک بی مهری دلی می شکند

مراقب بعضی یک ها باشیم

در حالی که ناچیزند....




بازدید : 14 مرتبه | موضوع :
37
تاريخ : يکشنبه 8 بهمن 1391 | نویسنده : مامان سارا

یادمان باشد :

وقتی کسی را به خودمان وابسته می کنیم

در برابرش مسولیم

در برابر اشکهایش

شکستن غرورش

لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش ...

و اگر یادمان برود ...

در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد...




بازدید : 13 مرتبه | موضوع :
36
تاريخ : يکشنبه 8 بهمن 1391 | نویسنده : مامان سارا

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آن جور که می خواهن زندگی می کنن آنها

کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدهن




بازدید : 13 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد