ساراجون
تولد سارا
71
تاريخ : پنجشنبه 26 فروردين 1395 | نویسنده : مامان سارا

عید سال 95

تصمیم گرفتیم یه سفر طولانی بریم که یه کمی متفاوت تر بود نسبت به سفرهای قبلی مون ( یعنی طولانی تر)

روز 28 اسفند که جمعه بود راه افتادیم به سمت شیراز ، روز 29 عصر به شیراز رسیدیم و مستقر شدیم صبح روز بعد سال تحویل 95 بود که به دلیل ازدحام و شلوغی نتونستیم شاهچراغ بریم ، رفتیم آرامگاه سعدی و حافظ ، حمام وکیل و شاهچراغ و ارگ کریم خان زند و از همه زیباتر تخت جمشید که جزو اثار باستانی بسیار زیبای شیراز هست . بعد از سه روز از شیراز بسمت بندرعباس راه افتادیم ، قشم رفتیم و کمی خرید ، بعد بسمت قم و جمکران

بعد از زیارت حضرت معصومه بسمت شمال ، که دلمون اونقدر کویر دیده بودلک میزد برای کمی شادابی و سرسبزی

از جاده ایوانکی بسمت شمال رفتیم که بسیار منظره ی زیبا و توصیف نشدنی بود شب به دریای خزر رسیدیم صبح روز بعد بسمت مشهد ، که دل همه مون تنگ شده بود برای شهر خودمون




بازدید : 4 مرتبه | موضوع :
70
تاريخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 | نویسنده : مامان سارا

روزبه روز بزرگتر و عاقل تر میشی

شدی همه ی دنیای من

اگه چه سالهاست برادرم رو ندیدم و ارزومو اینه که ببینمش و بغلش کنم و یه بار دیگه وجودش رو لمس کنم

تو که کوچیک هستی و قد و اندازه ات به نیم متر نمی رسه شدی تمام دنیای من

شدی تمام نداشته های من وقتی باهات حرف میزنم و در دل میکنم خیلی خوب می فهمی

شدی پدر و مادر ام که بخاطر موقعیت زندگی نبودن تا به من راه و رسم دنیا و زندگی رو یاد بدن

شدی برادر و خواهرام که  هر کدوم پی زندگی خودشون هستن و خوشی و ناخوشی زندگی خودشون رو دارن

وقتی دستم رو زیر چونه ام میزنم و فکر میکنم بهم میگی مامانی ناراحتی چرا ناراحتی از من ناراحتی

عاشق این توجه کردن ات هستم

با وجود تو نیم وجبی انگاری زندگی ام کامل شده و نیاز به محبت هیچ کسی ندارم

وقتی ظرف می شورم میای با اون دستای کوچولوت کمک می کنی

وقتی لباس تا میکنم ، وقتی جارو میکنم توی همه ی کارها منو یاری می کنی

شدی همدم من

شدی یه تیکه از وجود من

وقتی گریه می کنم

با دستای کوچولوات اشکهامو پاک میکنی و منو بغل میکنی و بوسه بارون

خیلی خوشحالم که خدا تو رو بمن داده

باوجود تو تمام نداشته هام و تمام غم و غصه هام برطرف میشه

نیم وجبی من دنیای تو هرچند که کوچیک هست

اما ارزشش از دنیای ماها بهتره و بیشتره




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
69
تاريخ : يکشنبه 16 اسفند 1394 | نویسنده : مامان سارا

اینجا ایران است دارای یکسری قوانین و مقررات

اما قانون که زبون نداره ما خودمون بستگی به سلیقه ی خودمون از قانون و شرع و دین استفاده می کنیم جهت منافع شخصی خودمون

هیچ چیز اینجا قانون ندارد

اگه یه مدیر یا معلم یا استاد و... از کسی خوشش بیاد قانونی در کار نیست وای بحال روزی که ستاره ی تو گرم نباشد همه چیز اعمال می شود قانون و دین

اگه مقاومت کنی هزاران برچسب منفی می خوری

اگه مقاومت نکنی دیگران از تو پله های ترقی خودشان را می سازند

دخترم عزیز دلم

اینجا توی این جامعه ای که زندگی می کنیم حرف تا عمل فاصله ی زیادی دارد

نمی دونم قانون رو یاد بدم بهت یا بی قانونی رو

نمی دونم مهربونی و عطوفت رو بهت بگم یا برعکس اون رو

نمی دونم واقعا چی بهت یاد بدم تا آینده ای روشن داشته باشی

نمی دونم صداقت ، یکرنگی ، مردانگی و ناموس پرستی خیلی وقته از جامعه ی ما برچیده شده و رفته

و جایش رو داده به بی اعتمادی و نامردی و فریب کاری

صداقت که این روزها همه حرفش رو می زنن اما کمرنگ شده

من که چندین و چندسال کارمند یه مجموعه بودن بخاطر صداقتم و یکرنگ بودنم

خیلی چیزها رو از دست دادم حقم رو

حق بچه هامو

روزهای خوب و خوشم

جوانی ام رو

نمی دونم

اینجا ایران است تکه ای از کره ی زمین




بازدید : 6 مرتبه | موضوع :
68
تاريخ : سه شنبه 13 بهمن 1394 | نویسنده : مامان سارا

خیلی وقته بخاطر مشغله کاری و زندگی اینجا مطلب نگذاشتم حسابی دور و برم شلوغ بوده و نتونستم خاطرات تو رو اینجا بنویسم

خیلی خوشحالم از اینکه خدا رو شکر از همه چیز بر وفق مراد تو و من هست بزرگتر و فهمیده تر شدی و منم راحت تر شدم و به کارهام می رسم

کارهات و شیرین زبونی هات قابل تقدیر و ستایش هست همه دوستت دارن و عاشق ات هستن

وقتی بامن قهر میکنی میگی بمن دیگه مامانت نیستم یا بابات دعوا میکنی میگی دیگه بابات نیستم ( جملات رو برعکس میگی )

وقتی باهم میایم خونه میگی مامان من برنامه ی کودک نگاه میکنم و با عروسکام بازی میکنم تو هم به کارهات برس (منم کلی ذوق میزنم )

تلفن و آیفون رو برمیداری و قشنگ صحبت می کنی به صداها و ورود و خروج ها عادت کردی و می شناسی

عاشق مسواک زدن و دستشویی رفتنی چون میری اونجا آب بازی میکنی با خودت و شعر میخونی منم متوجه نمیشم چون سرگرم کارهام هستم می بینم یه ساعتی هست تو دستشویی هستی و با خودت سیر و ساحت میکنی خندونک

وقتی دارم آشپزی می کنم بهم میگی کمک لازم نداری بغل

هرشب وقتی میریم توی رختخواب بغلم میکنی و بوس و نازم میکنی نمی دونی این لحظات رو چقدر دوست دارم

عاشق این بوس کردن و ناز کردن ات هستم تمام خستگی هام و تمام ناراحتی هام از بین می بری

بهم میگی برام تولد بگیر من بزرگ شدم

خیلی خوشحال از اینکه بزرگ شدی و دختر فهمیده ای هستی و بیشتر از سن  ات می فهمی

دوستت دارم و عاشق ات هستم دخترم

 




بازدید : 6 مرتبه | موضوع :
67
تاريخ : سه شنبه 5 خرداد 1394 | نویسنده : مامان سارا

دختر گلم

اگه دنیا بر وفق مرادت نبود

اگه هیچی نداشتی از مال دنیا

فقط لبخند بزن و از تمام این مسائل عبور کن

اگر کسی بهت بدی کرد

اگه کسی رفتار و کردار ناپسند انجام داد

اگه عصبانی و ناراحت بود

فقط لبخند بزن

هرشخصی به اندازه ی ظرفیت خودش با ادمهای دور و برش رفتار میکنه

هیچ وقت ناراحت نشو

لبخن بزن

اونقدر باید اهدافت بلند باشه که هیچ کس و هیچ چیز

نتونه تو رو از اهداف قشنگ ات دور کنه

به مردم خدمت کن و با انها مهربان باش

بهترین عبادت خدمت کردن به خلق است

به امید آن روز دخترم

 




بازدید : 27 مرتبه | موضوع :
66
تاريخ : شنبه 11 بهمن 1393 | نویسنده : مامان سارا

وقتی بارون میاد حسی خوبی دارم چون تمام بدی و زشتی ها از بین میره

دلم تنگ شده برای قل قل سماور چایی

برای خوابیدن تا ساعت 9-10 صبح

برای یه غذای تازه

برای وقت داشتن برای هر کاری

برای محبت کردن به بچه هام

برای مهمونی های بدون دغدغه و عجله

برای خریدهایی که ساعت و دقیقه مطرح نباشه

برای خونه ی مامانم که برم از صبح تا شب با بچه هام و لذت ببرم

برای زیر بارون بودن بدون توجه به خیس شدن و سرما نخوردن

برای شرکت در عروسی ها که بدون استرس و...

اما تا وقتی که سرکار میام همه ی اینها محاله

محال

غیر ممکن

خدایا میشه یه نظری بکنی به حق بارون امروزات

من بشم مادر بچه هام و این ارزوها عملی بشه

نمی دونم این روزها منتظر یه روزنه ی امید هستم

دوست دارم روزها بگذره هر چه زودتر تا نزدیکتر بشم

به روزنه ها

به امید ان روز

 

 




بازدید : 108 مرتبه | موضوع :
65
تاريخ : يکشنبه 5 بهمن 1393 | نویسنده : مامان سارا

خیلی بده که روزهای بد سالیان سال ، یا ماهها یا روزهای آینده در زندگی مون تکرار بشه

یادمه تا وقتی که رضا پیش دبستانی میرفت پشت سرم گریه میکرد وقتی با وجود سارا باز این گریه ها تکرار میشه تن ام می لرزه

یادمه موقعی که رضا به دنیا اومده بود اون سال زمستون خیلی سختی رو پشت سر گذروندیم و زمستونش پر از یخ و سرمای خشک بود که هر روز صبح از شدت سرما اشک از چشمام سرازیر میشد

وای خدایا چقدر سخت بود ، بخاطر همین سرماهای خشک و بیرون رفتن هر روز صبح رضا کوچولو پسرم آسم گرفت

و مریضی اش شدت گرفت . دکترها و بیمارستانهای زیادی بردیم تا بطور موقت خوب بشه و از شدت سرفه هایی که بعضی مواقع دوماه طول می کشید و بچه از شدت سرفه خوابش نمی برد و آرامش نداشت و منم تا صبح چشم روی هم نمی گذاشتم و صبح مجبور بودم بیام محل کارم و بعداظهر دانشگاه

یادمه هر چقدر محل کارم برام توی این موقعیت گرفتاری بوجود( چه کار میکنی که اونقدر بچه ات رو مریض می کنی این حرف خوبشون بود الان که فکر میکنم خنده ام می گیره مگه میشه مادری مریض شدن بچه ات رو بخواد  )  اورد برعکس تمام استادید دانشگاه و همکلاسی هام چقدر خوب برخورد میکردن با این مشکل من تا استاد های دانشگاه می فهمیدن پسرم مریض هست و بیمارستان بستریه و من شب تاصبح بیمارستان هستم می گفتن دخترم پسرم مهم تره سرکلاس نیومدی مهم نیست و با من دوستانه همکاری میکردن واقعا دلم برای همه ی دوستان دانشگاه و اساتید خوبم تنگ شده




بازدید : 54 مرتبه | موضوع :
64
تاريخ : يکشنبه 21 دی 1393 | نویسنده : مامان سارا

خیلی چیزها رو زودتر از سن ات می فهمی

هر روز صبح که میخواستم بیام اداره استرس و نگران بودم که مبادا بیدار بشی و پشت سر من گریه کنی

اینطوری هردومون دچار افسردگی می شدیم اون روز

هر روز صبح که بابا می برد خونه ی مامان جون به عناوین مختلف سرگرم ات می کردن که نفهمی کی بابا بیرون رفت

اما یه اتفاق خیلی جالبه که چند روز پیش افتاد و بزرگ شدن ات رو به همه نشون دادی صبح که از خواب بیدار میشی و می بینی مامان لباس می پوشه ، می پرسی مامان کجا میخواد بره ؟ بابا بهت میگه اداره

به مامان میگی زود برگردی من دلم برات تنگ میشه

از این بابت خیلی خوشحالم چون دیگه استرس و صدای گریه هات توی گوش مون نیست و داری به من و بابا میگی

بابا     مامان

من دارم بزرگ میشم

 




بازدید : 93 مرتبه | موضوع :
62
تاريخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 | نویسنده : مامان سارا

بعد از دوسالگی ات خیلی عوض شدی حرف زدن ، کارهات و ....

خیلی بیشتر از سن ات می فهمی

می فهمی که هر روز مامان باید بره اداره و تو توی خونه باشی

می فهمی که رضا میره مدرسه و درس میخونی

حرفهایی که بین من و بابا رد و بدل میشه حتی اگه سری هم باشه می فهمی

حرفهایی که پا تلفن و یا وایبر و ... همه و همه رو می فهمی و در مورد اونها صحبت میکنی

با تمام بچه گی ات و دنیای کودکانه ات

وقتی من می خوابم نازم میکنی و برام لالایی میگی چقدر این حس رو دوست دارم

وقتی نازم میکنی تمام خستگی هام از تن ام بیرون میاد

وقتی بابت اشتباهاتت ازمن معذرت خواهی میکنی خیلی به خودم می بالم

میدونم عزیزم سخته دوری من و تو 10ساعت ام دختر گلم باید این روزها رو باهم سپری کنیم

تا به دوران خوشی هامون برسه

دلتنگ هم میشم و لحظه شماری میکنم برای دیدن ات و مهربونی هات اما باید صبوری کرد

شاید اون طوری که تو ورضا میخواین من براتون نباشم با مشغله ی کاری که دارم

اما با تمام وجود دوستتون دارم به بهتون عشق می ورزم

زندگی کم و کاستی داره

پستی و بلندی داره

اما انسان موفق کسی هست که

بتونه تمام این مراحل را با موفقیت پشت سربگذاره

انعطاف پذیری شون بالا ببره

به امید روزی که من فقط مادر باشم نه یه کارمند

به امید اون روز گلهای من

عاشق تون هستم




بازدید : 47 مرتبه | موضوع :
61
تاريخ : سه شنبه 8 مهر 1393 | نویسنده : مامان سارا

قبل از تولدات شاید به ندرت حرف میزدی

اما نمی دونم بعد از تولد دوسالگی چه اتفاقی افتاد ؟؟؟؟؟؟؟؟

بجای کلمه جمله میگفتی

وقتی به رضا میگم گریه نکنی ها ، شلوغی نکنی مامان ناراحت میشه ( میفهمه منظورم رضا نیست سارا هست میگه مامان من ، من باشه ، بوس  ات میکنه که هیچی نگی دیگه بهش

وقتی بهش میگی میخای چکاره بشی میگه دتر (دکتر)

وقتی میخاد بخوابه میگه هاپو نیای مامان رو بخوری ( مامان الان میخوابه ) برو هاپو خونه تون خندونک منظورش خودش هست خندونک

دختر گلم تولد دوسالگی ات مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 




بازدید : 73 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد