ساراجون

تولد سارا

خانوم شدن سارا

بعد از رفتن به پیش دبستانی خیلی تغییر کردی مطالب جدید ، دوستان جدید ، معلم های جدید  اول فکر میکردم اشتباه کردم گذاشتم مدرسه برای پیش دبستانی ترس و استرس زیادی داشتم اما به مرور دیدم خیلی زود با همه کس و همه چیز محیط جدید انس و الفت گرفتی طوری شده که میگی مامان کاشکی پنج شنبه و جمعه ها هم برم مدرسه پیش سارا جون و فاطمه جون ها معلم خود سارا اسمش ساراجو ن معلم قرانش فاطمه جون معلم زبانش فاطمه جون هست خیلی خوب نظم و ترتیب و خیلی خوب رفتار اجتماعی خیلی خوب تکالیفت رو انجام میدی گاهی برای اینکه توی دفترچه ی یادداشتت برای معلم ات بنویسم ظرفها رو می شوری لباس چمع میکنی جارو میکنی از ارزوهات برام میگی از بزرگ شد...
1 بهمن 1396

پیش دبستانی سارا

خیلی وقته اینجا مطلب ننوشتم خیلی دلم تنگ شده بود برای نی نی وبلاگ چون خاطرات سارا و بزرگ شدنش رو بارها و بارها از روی وبلاگش مرور میکردم امسال سارا به پیش دبستانی رفت .اولش خیلی نگرانش بودم چون نسبت به دوستانش کمی کوچکتر بود 5سال و سه ماه داره که رفته پیش دو اما خیلی زود با محیط جدید و مدرسه و معلم هاش انس گرفت طوری که میگه مامان کاشکی پنج شنبه وجمعه ها هم برم مدرسه عاشق دفتر و کتاب و مدرسه هست خیلی زود تکالیفش رو انجام میده توی درس و تکالیف فوق العاده هست و بی نظیر
26 دی 1396

عید سال 95

عید سال 95 تصمیم گرفتیم یه سفر طولانی بریم که یه کمی متفاوت تر بود نسبت به سفرهای قبلی مون ( یعنی طولانی تر) روز 28 اسفند که جمعه بود راه افتادیم به سمت شیراز ، روز 29 عصر به شیراز رسیدیم و مستقر شدیم صبح روز بعد سال تحویل 95 بود که به دلیل ازدحام و شلوغی نتونستیم شاهچراغ بریم ، رفتیم آرامگاه سعدی و حافظ ، حمام وکیل و شاهچراغ و ارگ کریم خان زند و از همه زیباتر تخت جمشید که جزو اثار باستانی بسیار زیبای شیراز هست . بعد از سه روز از شیراز بسمت بندرعباس راه افتادیم ، قشم رفتیم و کمی خرید ، بعد بسمت قم و جمکران بعد از زیارت حضرت معصومه بسمت شمال ، که دلمون اونقدر کویر دیده بودلک میزد برای کمی شادابی و سرسبزی از جاده ایوانکی بسمت شمال ...
26 فروردين 1395

دستهای کوچک ات

روزبه روز بزرگتر و عاقل تر میشی شدی همه ی دنیای من اگه چه سالهاست برادرم رو ندیدم و ارزومو اینه که ببینمش و بغلش کنم و یه بار دیگه وجودش رو لمس کنم تو که کوچیک هستی و قد و اندازه ات به نیم متر نمی رسه شدی تمام دنیای من شدی تمام نداشته های من وقتی باهات حرف میزنم و در دل میکنم خیلی خوب می فهمی شدی پدر و مادر ام که بخاطر موقعیت زندگی نبودن تا به من راه و رسم دنیا و زندگی رو یاد بدن شدی برادر و خواهرام که  هر کدوم پی زندگی خودشون هستن و خوشی و ناخوشی زندگی خودشون رو دارن وقتی دستم رو زیر چونه ام میزنم و فکر میکنم بهم میگی مامانی ناراحتی چرا ناراحتی از من ناراحتی عاشق این توجه کردن ات هستم با وجود تو نیم وجبی انگا...
18 اسفند 1394

قانون

اینجا ایران است دارای یکسری قوانین و مقررات اما قانون که زبون نداره ما خودمون بستگی به سلیقه ی خودمون از قانون و شرع و دین استفاده می کنیم جهت منافع شخصی خودمون هیچ چیز اینجا قانون ندارد اگه یه مدیر یا معلم یا استاد و... از کسی خوشش بیاد قانونی در کار نیست وای بحال روزی که ستاره ی تو گرم نباشد همه چیز اعمال می شود قانون و دین اگه مقاومت کنی هزاران برچسب منفی می خوری اگه مقاومت نکنی دیگران از تو پله های ترقی خودشان را می سازند دخترم عزیز دلم اینجا توی این جامعه ای که زندگی می کنیم حرف تا عمل فاصله ی زیادی دارد نمی دونم قانون رو یاد بدم بهت یا بی قانونی رو نمی دونم مهربونی و عطوفت رو بهت بگم یا برعکس اون رو نمی دو...
16 اسفند 1394

بزرگ شدن ات

خیلی وقته بخاطر مشغله کاری و زندگی اینجا مطلب نگذاشتم حسابی دور و برم شلوغ بوده و نتونستم خاطرات تو رو اینجا بنویسم خیلی خوشحالم از اینکه خدا رو شکر از همه چیز بر وفق مراد تو و من هست بزرگتر و فهمیده تر شدی و منم راحت تر شدم و به کارهام می رسم کارهات و شیرین زبونی هات قابل تقدیر و ستایش هست همه دوستت دارن و عاشق ات هستن وقتی بامن قهر میکنی میگی بمن دیگه مامانت نیستم یا بابات دعوا میکنی میگی دیگه بابات نیستم ( جملات رو برعکس میگی ) وقتی باهم میایم خونه میگی مامان من برنامه ی کودک نگاه میکنم و با عروسکام بازی میکنم تو هم به کارهات برس (منم کلی ذوق میزنم ) تلفن و آیفون رو برمیداری و قشنگ صحبت می کنی به صداها و ورود و خروج ها عادت...
13 بهمن 1394

لبخند بزن

دختر گلم اگه دنیا بر وفق مرادت نبود اگه هیچی نداشتی از مال دنیا فقط لبخند بزن و از تمام این مسائل عبور کن اگر کسی بهت بدی کرد اگه کسی رفتار و کردار ناپسند انجام داد اگه عصبانی و ناراحت بود فقط لبخند بزن هرشخصی به اندازه ی ظرفیت خودش با ادمهای دور و برش رفتار میکنه هیچ وقت ناراحت نشو لبخن بزن اونقدر باید اهدافت بلند باشه که هیچ کس و هیچ چیز نتونه تو رو از اهداف قشنگ ات دور کنه به مردم خدمت کن و با انها مهربان باش بهترین عبادت خدمت کردن به خلق است به امید آن روز دخترم  
5 خرداد 1394

بارون

وقتی بارون میاد حسی خوبی دارم چون تمام بدی و زشتی ها از بین میره دلم تنگ شده برای قل قل سماور چایی برای خوابیدن تا ساعت 9-10 صبح برای یه غذای تازه برای وقت داشتن برای هر کاری برای محبت کردن به بچه هام برای مهمونی های بدون دغدغه و عجله برای خریدهایی که ساعت و دقیقه مطرح نباشه برای خونه ی مامانم که برم از صبح تا شب با بچه هام و لذت ببرم برای زیر بارون بودن بدون توجه به خیس شدن و سرما نخوردن برای شرکت در عروسی ها که بدون استرس و... اما تا وقتی که سرکار میام همه ی اینها محاله محال غیر ممکن خدایا میشه یه نظری بکنی به حق بارون امروزات من بشم مادر بچه هام و این ارزوها عملی بشه نمی دونم این روزها منتظر...
11 بهمن 1393

تکرار روزها

خیلی بده که روزهای بد سالیان سال ، یا ماهها یا روزهای آینده در زندگی مون تکرار بشه یادمه تا وقتی که رضا پیش دبستانی میرفت پشت سرم گریه میکرد وقتی با وجود سارا باز این گریه ها تکرار میشه تن ام می لرزه یادمه موقعی که رضا به دنیا اومده بود اون سال زمستون خیلی سختی رو پشت سر گذروندیم و زمستونش پر از یخ و سرمای خشک بود که هر روز صبح از شدت سرما اشک از چشمام سرازیر میشد وای خدایا چقدر سخت بود ، بخاطر همین سرماهای خشک و بیرون رفتن هر روز صبح رضا کوچولو پسرم آسم گرفت و مریضی اش شدت گرفت . دکترها و بیمارستانهای زیادی بردیم تا بطور موقت خوب بشه و از شدت سرفه هایی که بعضی مواقع دوماه طول می کشید و بچه از شدت سرفه خوابش نمی برد و آرامش نداشت...
5 بهمن 1393

بزرگ شدن ات

خیلی چیزها رو زودتر از سن ات می فهمی هر روز صبح که میخواستم بیام اداره استرس و نگران بودم که مبادا بیدار بشی و پشت سر من گریه کنی اینطوری هردومون دچار افسردگی می شدیم اون روز هر روز صبح که بابا می برد خونه ی مامان جون به عناوین مختلف سرگرم ات می کردن که نفهمی کی بابا بیرون رفت اما یه اتفاق خیلی جالبه که چند روز پیش افتاد و بزرگ شدن ات رو به همه نشون دادی صبح که از خواب بیدار میشی و می بینی مامان لباس می پوشه ، می پرسی مامان کجا میخواد بره ؟ بابا بهت میگه اداره به مامان میگی زود برگردی من دلم برات تنگ میشه از این بابت خیلی خوشحالم چون دیگه استرس و صدای گریه هات توی گوش مون نیست و داری به من و بابا میگی بابا  &nb...
21 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ساراجون می باشد