ساراجون
تولد سارا
63
تاريخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 | نویسنده : مامان سارا

بعد از دوسالگی ات خیلی عوض شدی حرف زدن ، کارهات و ....

خیلی بیشتر از سن ات می فهمی

می فهمی که هر روز مامان باید بره اداره و تو توی خونه باشی

می فهمی که رضا میره مدرسه و درس میخونی

حرفهایی که بین من و بابا رد و بدل میشه حتی اگه سری هم باشه می فهمی

حرفهایی که پا تلفن و یا وایبر و ... همه و همه رو می فهمی و در مورد اونها صحبت میکنی

با تمام بچه گی ات و دنیای کودکانه ات

وقتی من می خوابم نازم میکنی و برام لالایی میگی چقدر این حس رو دوست دارم

وقتی نازم میکنی تمام خستگی هام از تن ام بیرون میاد

وقتی بابت اشتباهاتت ازمن معذرت خواهی میکنی خیلی به خودم می بالم

میدونم عزیزم سخته دوری من و تو 10ساعت ام دختر گلم باید این روزها رو باهم سپری کنیم

تا به دوران خوشی هامون برسه

دلتنگ هم میشم و لحظه شماری میکنم برای دیدن ات و مهربونی هات اما باید صبوری کرد

شاید اون طوری که تو ورضا میخواین من براتون نباشم با مشغله ی کاری که دارم

اما با تمام وجود دوستتون دارم به بهتون عشق می ورزم

زندگی کم و کاستی داره

پستی و بلندی داره

اما انسان موفق کسی هست که

بتونه تمام این مراحل را با موفقیت پشت سربگذاره

انعطاف پذیری شون بالا ببره

به امید روزی که من فقط مادر باشم نه یه کارمند

به امید اون روز گلهای من

عاشق تون هستم




بازدید : 2 مرتبه | موضوع :
62
تاريخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 | نویسنده : مامان سارا

بعد از دوسالگی ات خیلی عوض شدی حرف زدن ، کارهات و ....

خیلی بیشتر از سن ات می فهمی

می فهمی که هر روز مامان باید بره اداره و تو توی خونه باشی

می فهمی که رضا میره مدرسه و درس میخونی

حرفهایی که بین من و بابا رد و بدل میشه حتی اگه سری هم باشه می فهمی

حرفهایی که پا تلفن و یا وایبر و ... همه و همه رو می فهمی و در مورد اونها صحبت میکنی

با تمام بچه گی ات و دنیای کودکانه ات

وقتی من می خوابم نازم میکنی و برام لالایی میگی چقدر این حس رو دوست دارم

وقتی نازم میکنی تمام خستگی هام از تن ام بیرون میاد

وقتی بابت اشتباهاتت ازمن معذرت خواهی میکنی خیلی به خودم می بالم

میدونم عزیزم سخته دوری من و تو 10ساعت ام دختر گلم باید این روزها رو باهم سپری کنیم

تا به دوران خوشی هامون برسه

دلتنگ هم میشم و لحظه شماری میکنم برای دیدن ات و مهربونی هات اما باید صبوری کرد

شاید اون طوری که تو ورضا میخواین من براتون نباشم با مشغله ی کاری که دارم

اما با تمام وجود دوستتون دارم به بهتون عشق می ورزم

زندگی کم و کاستی داره

پستی و بلندی داره

اما انسان موفق کسی هست که

بتونه تمام این مراحل را با موفقیت پشت سربگذاره

انعطاف پذیری شون بالا ببره

به امید روزی که من فقط مادر باشم نه یه کارمند

به امید اون روز گلهای من

عاشق تون هستم




بازدید : 2 مرتبه | موضوع :
61
تاريخ : سه شنبه 8 مهر 1393 | نویسنده : مامان سارا

قبل از تولدات شاید به ندرت حرف میزدی

اما نمی دونم بعد از تولد دوسالگی چه اتفاقی افتاد ؟؟؟؟؟؟؟؟

بجای کلمه جمله میگفتی

وقتی به رضا میگم گریه نکنی ها ، شلوغی نکنی مامان ناراحت میشه ( میفهمه منظورم رضا نیست سارا هست میگه مامان من ، من باشه ، بوس  ات میکنه که هیچی نگی دیگه بهش

وقتی بهش میگی میخای چکاره بشی میگه دتر (دکتر)

وقتی میخاد بخوابه میگه هاپو نیای مامان رو بخوری ( مامان الان میخوابه ) برو هاپو خونه تون خندونک منظورش خودش هست خندونک

دختر گلم تولد دوسالگی ات مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 




بازدید : 26 مرتبه | موضوع :
60
تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا

اینم ساراخانوم و بهترین بابای دنیا و داداش رضا

 

 

 

 




بازدید : 90 مرتبه | موضوع :
59
تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا

مسافرت کردیم به اصفهان نصف جهان

خیلی زیبا بود اصفهان

سی و سه پل

پل خواجو

منار جنبان

باغ پرندگان

باغ خزندگان

کوه صفه

هشت بهشت

چهار باغ




بازدید : 90 مرتبه | موضوع :
58
تاريخ : يکشنبه 18 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سارا

روز 28 اسفند ماه 92 که مامان تعطیل شد و هفته اول عید رو از اداره مرخصی گرفت قرارشد که با دایی جونم

به مسافرت بریم صبح روز سی ام اسفند ماه ساعت 4 صبح حرکت کردیم سمت شمال

توی مسیر راه بارون می اومد خیلی دلمون میخواست جنگل گلستان رو نگاه کنیم اما جاده ها لغزنده و خیس بود

نمی شد در طول راه توقف داشته باشیم نهار ظهر جنگل دلند بودیم و شب هم رسیدم تیرتاش هوا خیلی سرد بود

 




بازدید : 88 مرتبه | موضوع :
57
تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | نویسنده : مامان سارا

اینم استراحت کردن سارا خانوم بعد از کلی کتاب خوندن




بازدید : 98 مرتبه | موضوع :
56
تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | نویسنده : مامان سارا

سارا خیلی علاقه به کتاب داره و عاشق عکس های کتابها هست

داداش رضا که درس میخونه ساراهم علاقه مند شده به کتاب و از مامان و باباش و پرستارش میخواد که

براش کتاب بخونند و با دقت گوش میده وقتی از یک داستان و یا شعر کتابی خوشش میاد اون کتاب رو میاره

براشون میاره تا براش بخونند

شاید بگیم اخه دختر بچه تو ی این سن و سال چه می فهمه از کتاب

مامان و بابا لذت میرن از اینکه دختر شون حسابی علاقه به کتاب داره




بازدید : 90 مرتبه | موضوع :
55
تاريخ : چهارشنبه 8 آبان 1392 | نویسنده : مامان سارا

داداش رضا تولدت مبارک

داداش خوبم ازت ممنونم از زمانی که فهمیدی من وجود دارم بسیار خوشحال شدی

داداش خوبم ازت مشکرم بابت تمام همراهی هایی که داشتی از ابندای وجودم تا به اکنون

داداش نازنینم ازت مشکرم وقتی مامان حالش بود و من باعث این حالت های جسمانی اش می شدم

تو درک میکردی و به اون دلداری میدادی

وقتی بابا نبود بخاطر موقعیت شغلی اش تو درکنار مامان بودی و برای او به نحو احسن کار انجام میدادی

چون می دونستی با وجود من نمی تونه خیلی کارها رو انجام بده و ناتوان شده

داداش خوبم ازت مشکرم وقتی که مامان ساعت کاری اش زیاد شده بود و خسته می اومد خونه

با تمام بچگی و با تمام خستگی که خودت داشتی و از مدرسه می اومدی از من مواظبت میکردی

تا مامان استراحت کنه

داداش خوبم ازت ممنونم زمانی که من کودکی چند روزه بودم و شبها بیدار میشدم توهم  ، همپای مامان

پا میشدی و ازمن نگهداری میکردی

داداشم خوبم ازت مشکرم بخاطر اینکه خیلی وقتها با وجودی اینکه درس داشتی بامن همبازی میشدی

داداشم خوبم ازت ممنونم بخاطر اینکه وقتی من مریض میشم تو ناراحت میشی و هرکاری انجام میدی تا

من زودتر خوب بشم

داداش خوبم ازت مشکرم بخاطر اینکه با تمام وجود من رو دوست داری

داداش مهربونم  ازت ممنونم بخاطر اینکه تمام شیطنت های من ( خط خطی کردن کتابها ، و پاره کردن

دفتر و کتابهایت ) را تحمل می کنی بجای دعوا کردن به من می خندی و لذت می بری از این شیطنت

های کودکانه ی من

داداش خوبم تولدت مبارک بخاطر اینکه من رو با تمام وجود دوستم داری و به من علاقه داری و عاشق

من هستی

داداش رضا تولدت مبارک

داداش خوبم انشاله سالیان سال  مانند دو خواهر و برادر خوب در کنار هم باشیم و هیچ چیز و هیچ کس

باعث جدایی ما نشه

انشاله روزی بشه که تمام این محبت های کودکانه و قشنگ تو رو جبران کنم

با تمام وجود دوستت دارم

خواهر کوچک شما سارا




بازدید : 152 مرتبه | موضوع :
54
تاريخ : شنبه 13 مهر 1392 | نویسنده : مامان سارا

صبح اول مسافرت مون رسیدیم به جنگل گلستان که هوا بارونی و خیلی قشنگ بود ابرها در میان درختان

جنگل بودن و بسیار منظره زیبا و قشنگی بود من و داداش رضا بخاطر اینکه سرما نخوریم لباس گرم

 پوشیدیم




بازدید : 165 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد